full of empty

پرازخالی...

اومدم...!

تک تک پستای هردوتابلاگمو از اول خوندم....

واقعا ارزششو داشت؟نمیدونم!

خوشحال نیستم...دلم برای آیدای اونروزا سوخت...!

خوندن تک تک حرفاش...که مجبور بود مبهم بنویستشون...

خوندن احساسش که بایه عالمه دقت بین کلمه هاش قایم میکرد....

حالمو خیلی عوض کرد...!

نمیدونم این اشکایی که از چشمام میاد دلیلش چیه...!

دلم تنگ شده برای اونموقع هام...

دلم تنگ شده برای احساسی که میدونم هیچوقت به وجودم برنمی گرده...

کاش اینجوری نمیشد...!

پ.ن:قراره یه فصل جدید تو زندگیم باز شه...نمی دونم چقدر موفق میشم اما....برام دعا کنید...!

پ.ن2:نمیدونم احساسه قبلیه من که دیگه بر نمی گرده اسمش چیه...اما می دونم عشق نبود!

اما می دونم این احساسه جدیدی که  درونمو لبریز کرده عشقه....می ترسم از این احساس..عجیب!

می دونم که درکم می کنی...یکم بهم فرصت بده لطفن!

پ.ن3:این بلاگم همیشه بوی آهنگ دلنوازان علی لهراسبیو میده...!آهنگی که بیشتر از هر آهنگی دوستش داشتم و دارم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱۱ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ توسط ریحانه رجائی نظرات () |

Raftane ayda azin ja manam bi angize kard!

azin be bad neveshte hamo dar adrese:

www.thelost.persianblog.ir

mishe khund.khoshhal misham..

va bazam mamnun az aydaye azizam.

.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۱٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط ساجده منصوری نظرات () |

دیروز...

بغض را نمیشناختم...

کینه را نمی فهمیدم...

و رهایی را...از بالهای تشنه ی پرواز پرندگان بیشتر آموخته بودم!!!

باران که می آمد...راه دویدنم را می گشودم...

تا دور ترین نقطه ای که در دیروزتر هایم دست نیافتنی مینمود...

بغض های آنان به گریه ام می آورد و لبخند هایشان به فضای بازی هایم متصلم می کرد...

اما امروز...

بغضی را که تا دیروز غریبه بود در نگاهم... اشکارا حس می کنم..

 

بالهایم آنقدر بسته مانده اند  که ...

بازهم بشوند خاطره ای از اوج در ذهنم نمی آورند..!

پاهایم قدم زدن های بارانی را تاب نمیاورند حتی!

وبو می کشم فضای آکنده از خون اطرافم را...

 

چشمانم را بی هیچ گریه ای میبندم...

و همچنان صدای خس خس کهنه ی نفس هایم گم می شود....

...

درهوای آلوده ی زندانی که می بینم انسانیت را چه آسان سر می برند!

پ.ن:یادمه چند وقته پیش می خواستم در این بلاگو تخته ش کنم..اما ...یه دوستی که اونموقه ها شدیدا واسم می ارزید گفتش نه...شروع خوبمونو خراب نکن!

حالا اون خیلی وقته نیست..!

اون و خیلی از بچه های دیگه...

خیلی از اونایی که میشناختم و واسم دوستای قدیمی بحساب میومدن!

و اونایی که هستن و لی انقدر کم که...

همون موقه که خواستم برم واسه این بود که انگیزه ای واسه ادامه نداشتم....

الانم ندارم!

سردی نوشته هام این نبود انگیزه رو کاملا نشون میده و خودم می دونم...

فک میکنم باید این فصل زندگیمو بدون نوشتن بگذرونم!

بلاگم سرده سرده فضاش...خودمم همینطور!

نمیخوام زیادتر ازین طفره برم..فقط یه کلمه س ...

یه کلمه ای که زیاد ساده نیس اما...ساده میگم!

خداحافظ !

پ.ن:تیتر از آقای علی درویش

نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/۳ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ توسط ریحانه رجائی نظرات () |

با کوله بار سپید سفرت ...

با کفش هایی لبریز از انتظار های لنگه به لنگه ی من...

مسیرت را به جاده گره می زنی...

و همگام می شوی...

با دم کوچیدن آخرین ستاره...

حالا...

آنقدر دوری طرحی از یک سایه هم نیستی...

و همراه سپیده چنگ در سیاهی می زنی...

گم شدن را می خوانی...

ناپدید شدن را..!

دیگر نیستی..!

نیستی و اما کفش های انتظار من....!!!!

 

پ.ن: ٢۶ اردیبهشت تولد مرتضی س-تو مرا هرگز نخواهی شناخت-....تولد ت مبارک مرتضی جان....مواظب خودت خیلی باش همچنان!شاد باشی و موفق...!

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٢۳ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط ریحانه رجائی نظرات () |

Design By : Night Melody