full of empty

پرازخالی...

فکر کن...

به دلایل موجهی که داشتیم...

به راه هایمان...که هیچ وقت یکی نخواهند شد...

به اینکه دریا بودیم و احمقانه به سراب قناعت می کردیم....

به دنیایمان...که وسعتش تنها عمق میدان دیدمان را شامل میشد...

به اهدافی که نداشتیم...

به فکر من ...وآنچه گذشت نباش!!!

مطمئن باش-برخلاف افکار تو-راکد نخواهم شد...

حتی اگر بهای حرکت ذاتی من خشک شدنم باشد!!!!

باور کن...احساسات شور ما برای باروری این خاک حاصلی جز کویر نداشت....

تصمیم بگیراما...نگاهم نکن...سست نشو...

من چیزی بیش از یک خاطره سیاه وسفید نیستم...

توقف نکن...اینجا ایستایی با مرگ برابرست...

اینطور مغموم به من...به طوفانی که از سر گذراندی خیره نشو...

فکر گردباد روبه رویت باش...

فکر عرض اندام بی نتیجه ی خارها...فکر بی آبی این شوره زار...

همیشه مبارزه دلیل قاطعی برای پیروزی نیست...

راه های بازگشت را همیشه باز بگذار...

 داره...

پ.ن:تولد سارای عزیزم(آخرین برگ زرد)رو با ١روز تاخیر بهش تبریک می گم...امیدوارم همیشه موفق باشه!!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٦| ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ| توسط آیدا| نظرات () |

در میان صخره ها گیر کرده ام...

در میان تظاهر کردن هایم...تظاهر کردن هایمان...

صخره هایی که در بهار سالها پیش...

سنگریزه هایی بودند که به جای شکوفه روی شاخه هایم نشستند...

خاطراتی که فکر کردن به آنها...شتاب لحظات را از من سلب می کند...واراده ام را تضعیف!

اشکهایت که چشمانم را از ترس کم آوردن به پایین سوق می داد...

بغضت را مهارکن...حداقل برای یکبار هم شده مرد باش...

باید های میانمان را باور کن...

فاصله هایی که با هر قیچی کردنت...چند برابر می شدند...

باید بروم ...

ازین یخبندان احساسات...

ازین تارهای یخی که با دوست داشتنمان بدور هم تنیده ایم...

نمی خواهم مثل تو...

در میان گودال برف...بایستم و به امید دیدن آسمان سر بلند کنم...

ما...باید جدا شویم...به جرم بغض هایی که در گلو ماند نگذاشتیم دیگری بفهمد...

به جرم اینکه قفس هم بودیم...نه بال پروازش...

به جرم غروری که زیر سایه بلندش لرزیدیم وهیچکدام جرات اول شکستنش را نداشتیم....

اینکه عشق را فقط زمزمه می کردیم..

                     .اینکه فریاد زدن را نیا موخته بودیم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/۱٢| ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ| توسط آیدا| نظرات () |

سالهاست در کنج این اتاقک محبوس مانده!

با هر تکان برف شادی به سرورویش می پاشد اما...هیچگاه نمی خندد!

کنار کلبه ایستاده و خیره نگاه می کند!

دیروز برای اولین بار حسرت خورشید را در نم چشمان سیاهش دیدم!

بهتم زد!

امروز صبح ندیدمش یعنی...؟؟؟

آدم برفی برای همشه گوی شیشه ای اتاقم را ترک کرد وچشمان سیاه دکمه ای شناورش را همراه آرزوی اوج گرفتن جا گذاشت!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۱۳| ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ| توسط آیدا| نظرات () |

سایه ی تو ونشانه بودن آتش را باورکرده ام...

ویخ زدگی دستانم را...

مثل قطب های متضاد آهنربا, از تو می گریزم وبسوی تو جذب می شوم!!!

تردید پنجه هایش را در گلویم میفشارد...

مبهوت مانده ام...همراه دو حفره سیال بی تفاوت به نام چشم!

انگار وجودم را در خاموشی قالب زده اند!

از درک متنفرم... از تعقل بیزارم...از افکارم...از پراکندگی شان!

سکوت بی امان صدارا در گلویم می شکند!

احساس می کنم در خودم گم شده ام...

گاه میان مترسکها...وگاه در زورقی شکسته جمع می شوم!

حتی دسته های کاغذ هم به خط خط هایم نیشخند می زنند!

فریاد ترس...سایه ی اضطراب...نقش محو حضورتو...

هجوم کلاغ ها...قطب ها بسوی هم جذب می شوند...

مترسک می شکند...دریا چوبهای باقی مانده از قایق را در خود فرو می کشد...

آتش, ورق هارا نشانه می رود...بادبانهای شکسته اش همراه آرزوی رسیدن در میان امواج جا مانده...

بوی تند کاغذ سوخته...!از مزرعه هیچ نمانده!به جز مشتی کلاغ!

راستی!

کسی نفهمید جاذبه میانمان را کدام دیوار شکست؟

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۸| ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ| توسط آیدا| نظرات () |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت